آخر گذشت

آن زمان کهنه ی دیدار

رفت آن ثانیه های پر هیاهو

شکست آن لحظه های زیبا

و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس دیگه میرم

دیگه میرم. میرم یه جایی که با تنها یی هام، با غم و غصه هام تنها باشم. دیگه از این زندگی لعنتی خسته شدم .از خدا و آدماش دلگیرم. از این نامردمی ها از این بیهودگی ها سخت دلگیرم. تو این دنیا فقط یه عشق داشتم. هر روز دعا می کردم و از خدا می خواستم که هیچوقت اونو از من جدا نکنه ولی نمی دونم کدوم نامردی اونو ازم گرفت. عشقم رفت و تنهام گذاشت. دیگه نمی خوام بدون اون زنده باشم. خدا تا حالا فقط ازت می خواستم که عشقمو برام نگه داری این کارو که واسم نکردی اما حالا یه چیزه دیگه ازت می خوام. خدا جونم خیلی دوست دارم بمیرم جرأت خودکشی رو هم ندارم. خدایا مردن آخرین خواسته ی من از توست. منو به آخرین آرزوم برسون.

افسوس که دست سر نوشت قصه ي مارو بد نوشت

هر چي غم دنيا که بود تو سر نوشت ما سرشت

افسوس که دست روزگار نذاشت بمونيم بر قرار

من و تو مال هم بوديم نفرين به کار روزگار

تقصير من بود يا تو بود عشقي واست نمونده بود

يا اينکه ديوونه ي تو شعري برات نخونده بود

نمي دونم يهو چي شد از تو و جاده ترسيدم

هر چي بهم گفتي بيا نيومدم نفهميدم

افسوس از اون روزهاي خوب که بودي عشق و يار من

چشم حسودا کور نشد نمونديم در کنار هم

اين لحظه هاي آخره هر چي دلت مي خواد بگو

بگو عزيزم باز بگو اما خداحافظ نگو

امـــا خداحافظ نگـــــو

 

نيما | موضوع ناله های فراق | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
نظرات 5

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن                      

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم


سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی                     
دیدم امشب با منی گفتم بلی                            

 


مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


 

نيما | موضوع ناله های فراق | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
نظرات 1

قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا،

 

اما شيطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود.

پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد .

ريسمان نااميدی را؛

نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش؛

نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

 دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود.

:شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت

 نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود.

خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند.

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند.

خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را؛

......دختر نخستين گره را باز کرد.

و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود.

 

نيما | موضوع تپش های قلبم | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

چتری خواهم شد برای تو....

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو...
چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات.
نمی دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.
راستی من چه كاری بايد بكنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای كاش تو بدانی.
نمی توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويی.
هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن.
وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.
زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم.
اما
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو ...

 

نيما | موضوع تپش های قلبم | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

 

مرا در سینه پنهان کن


رهم ده در دل پر مهر و احساست


مرا مگذار تنها ای دلیل را امیدم


بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم


مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم

                                   

برایت قصه ها خوانم


به پایت شعر ها ریزم


مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم


مرا در دیده پنهان کن


که شبها تا سحر ، رویای آن چشم سیه گردم


مرا مگذار تا دور از تو ای هستی ، تبه گردم

 


ز پایم بند دل مگشا


مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم


تو را ار آرزوهایت جدا سازم


ترا با کعبه ی دل آشنا سازم


منم آن مرغک وحشی


قفس مگشا


ز پایم بند دل را برمدار ای آشنای من


مرا مگذار تا عمری اسیر آرزو باشم


سرا پا گفتگو باشم


مران از سینه یادم را


مرا از کف مده آسان


منه امید جاویدم


به اوج عشق من پایان

 

نيما | موضوع تپش های قلبم | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

وقتی هنوز نرفته بودی ، ياد گرفتم چه جوری دنيای درد باشم و نفهمی ...

ياد گرفتم تو رو ببخشم و تقاص گناه هاتو خودم بدم ...

ياد گرفتم نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بايستم ...

وقتی هنوز نرفته بودی ، فهميدم چه جوری صبور باشم ...

فهميدم چقدر حرف ناگفته دارم ... فهميدم عشق واقعی اين نيست که يه پرنده رو آب و دون بدي و تر و خشکش کنی ...

فهميدم عشق همون لحظه ی کوتاه با غصه رها کردن پرنده است ... آره همه چیز رو فهمیدم...! ولی هيچ وقت اين و نفهميدم که چرا به من فرصت ندادی تا ثابت کنم همه اینها رو ياد گرفتم و فهميدم...؟!!

...............................

 

نيما | موضوع حرفهای مانده در گلو | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

تا ببوسم جای دستان تو را

روی قفل آهنین خانه ات

.

منتظر باش کبوتر بشوم

بپرم تا آشیان سبز تو

تو ندانی من که هستم من ولی

خیره باشم در دو چشم مست تو

.

منتظر باش که پاییز شوم

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

تا بماند روی گلدان های تو

دست هایم زردو خشک و بی قرار

.

منتظر باش که یک خواب شوم

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

روی یک خمیازه پرامتداد.

منتظر باش که یک بغض شوم

تا بپیچم روی فریادی بلند

در گلوی خود مرا احساس کن

دست و پایم را نبند

.

منتظر باش که یک لاله شوم

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

تا گذاری پای بر این خاک پاک

.

منتظر باش که یک اشک شوم

نرم و آهسته به روی گونه ات

جای من در لای مژگان تو بود

می چکم اما ز چشم روشنت

.

منتظر باش که یک حرف شوم

تا بیایم روی لب های تو باز

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

می شوم آماده آواز باز

منتظر باش که خورشید شوم

تا بتابم بر تن و بر دست تو

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

راهها و کوچه بن بست تو

.

منتظر باش که یک شب بشوم

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

من می ایم روی بام خانه ات

می نشینم تا طلوع یک نگاه

..

منتظر باش که یک عکس شوم

روی دیوار اتاقت جای من

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

که تو بنشینی شبی در پای من

.

منتظر باش که یک شعر شوم

در میان صفحه های دفترت

یا شوم خودکار در دستان تو

یا ستاره ای شوم من در شبت

.

منتظر باش که یک عطر شوم

تا بیاویزم به سرتاپای تو

یا شوم راهی که اید سوی تو

یا نسیمی در شب زیبای تو

.

منتظر باش که یک ابر شوم

تا شوم مهمان پاییزی تو

منتظر باش که یک پرده شوم

یا شوم نقشی به رومیزی تو

.

منتظر باش که یک سیب شوم

تا که بنشینم به روی ظرف تو

منتظر باش که یک آه شوم

در میان انتظار حرف تو

.

منتظر باش که یک سایه شوم

پابه پای تو به هر جا می روی

منتظر باش که یک برف شوم

در زمستان های سرد بی کسی

.

منتظر باش که یک پله شوم

رد پای تو برایم آرزو

منتظر باش که یک شاخه شوم

از کنار پنجره سر کرده تو.

منتظر باش که یک قصه شوم

قصه اسطوره های عاشقی

.

منتظر باش که یک دشت شوم

پر شوم از شاخه های رازقی

.

منتظر باش که یک رنگ شوم

روی هر روز تو تکرار شوم
.

منتظر باش که یک نامه شوم

حسرت لحظه دیدار شوم

.

منتظر باش که یک فکر شوم

تا فراموشت نگردد یاد من

آشنای انتظار و خستگی

این تویی آغاز این فریاد من

.

منتظر باش که یک فرش شوم

روز و شب اما به زیر پای تو

این من و این خستگی هایم ببین

هیچ کس در دل ندارد جای تو

.

منتظر باش که یک گل بشوم

غنچه غنچه روی خاک خانه ات

.

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

 

نيما | موضوع من و تو | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

و عشق یعنی رها کردن
و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بسته بودیم
رهایت کردم و بار سفر بستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم
 
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
 
در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را
چه عاشقانه بر من هدیه کردی
اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را
با من قسمت نکردی
 
در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را
چه خوب با من به قسمت نشستی
ولی من از که گلایه می کنم؟
از تو؟
نه
که این رسم عشق است و دلدادگی
 
عشق برای تو
 


 

نيما | موضوع من و تو | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

عشق مستلزم از دست دادن عقل است .عقلی که انسان را از خطرات آگاه می کند و می گويدکه نرو که راهی بس دشوار و نا رسيدنی است .
عشق گويد : می دانم درست می گويی اما چه کنم که غايت من اوست و غايت تو تندرستی است. عقل گويد : اين چه راهی است که آخرش ويرانی است ؟
عشق گويد: در راه او ويرانی خود زندگی است .
عقل گويد : جوابهايت برای من قابل درک نيست . از همين حالا مجلس سوگواری برايت ترتيب ميدهم چون آخر کارت برايم معلوم است .

.

.

.

 

نيما | موضوع من و تو | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت  ادامه مطلب
(نظر بدهید.)

ساده بگويم.نگاه زاده ي علاقه است.

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند!ديگر تو از آن خود نيستي!

زمان ميگذرد و زمانه نيز هم.

کودک ميشوي

جوان هستي و جواني نمکيني

ميگذري!پير ميشوي! ميماني

باز هم مثل هميشه در پي گمشده اي هستي

باز در پي آن علاقه ي پنهان،آن نگاه هميشه تازه هستي

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بي امان زمان جستجو ميکني

غافل از آنکه او ديگر تکه اي از تو شده!

سايه اي خوش بر دل تو

گوشه گوشه ي اين دل خراب سرشار از عطر نگاه توست.

پشت اين پنجره ها وقتي بارون ميباره

وقتي اهسته غروب تو خونه پا ميذاره

وقتي هر لحظه نسيم توي باغچه ها مياد

توي خاک گلدونا بذر حسرت ميکاره

وقتي شبنم ميشينه رو غبار جاده ها

وقتي هر خاطره اي تو رو يادم مياره

وقتي توي آيينه خودمو گم ميکنم

ميدونم که لحظه هام رنگ آبي نداره

تازه احساس ميکنم که چشام بارونيه!

پشت اين پنجره ها داره بارون ميباره

.

 

نيما | موضوع تپش های قلبم | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

يک قطره اشک دل افسرده

در گوشه چشمم لنگر انداخته است

و هيچ خيال فرو ريختن ندارد ...

 

فکر مي کنم شايد دلش شکسته است

از اينکه همه ي آن اشک ها با آهنگ مردند ! ...

ولي او بايد در دامن سکوت

بدون هيچگونه تشريفات بميرد ...

دلم ... دلم هيچ نمي خواهد

که قلب آخرين قطره اشک دل شوريده ام را بشکنم ...

 

با دستمال سپيدم که تنها يادگار اوست آهسته پاکش مي کنم ...

آن وقت .. آن وقت هيچ : جنون ! جنون مرگ

مرگ عشق ناتمامي که همانطور ناتمام ماند ...

با اشک گمشده در دستمال سپيدم حرف مي زنم

 

نيما | موضوع ناله های فراق | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

حقیقت تلخ رو نوشیدی

و معنای دوری را عبوس ترین واژه ها یافتی

تو اکنون آن پروانه ای که بالهایش سوخته و کویری که

کاکتوس هایش را نوید باران می دهد.

الم یاس بر تمام سلول هایت سایه افکنده و نام اورا

که هر لحظه دور و نزدیک می شود با غمی که به هیچ چیز شبیه نیست

رنگ می کنی.

اینک می فهمی که زندگی را چه گران خریده ای و با چه عذابی قسط اش را می دهی.

تابلوی انتظارت مفهومی ندارد

و رنگ روغن هایش را باد شسته و برده

پری سپید آرزوهایت را باد با خود برد و گلهای بنفشه باغچه ات یکدست

سرود زردی را می خوانند زیرا

پیاله شراب حقیقت را ظرفی پر کرده و تو آن را نوشیدی ...

.

 

نيما | موضوع حرفهای مانده در گلو | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

هر گاه آسمان اخمهایش را به سویت نشانه رفت ...

سایبانی خواهم شد برایت

سخت تر از سنگ ...

داغتر از بوسه

www.gisha.sub.ir (19).jpg

بوسه هایم تنها

طرحی از عاشقانه هاست ...

عشق را زیر باران مهربانی های تو یافتم

کمکم کن عاشقانه دوستت بدارم ...

ترسم از فرداست و نبودن تو

من می مانم و تنهایی و تنهایی ...

می مانی ؟!

کاش می شد دستانت را برای همیشه داشتم ...

 

نيما | موضوع تپش های قلبم | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
(نظر بدهید.)

عزیزم

سهم من از تو رفتن شد و سهم تو از من ماندن.

سهم من از عشق یک خواب دل انگیز بود و بس!

سهم تو از عشق بی وفایی بود و بس!

من به همین سهم اندک از زندگی راضیم، می بینی قناعت را هم یادم داده ای!

رفتی تا نگاه و دست سردت، شیرینی خوابم را به کابوس تبدیل نکند...

اما من به همین خواب کوتاه قانعم، عطر وجودت همه وجودم را گرفته و روح متلاطمم

بی تو مواج تر شده.

نازنینم

یاد تو را به اولین دیدار کوتاهمان خلاصه می کنم

و روزهای بی تو بودن و خیانت را خط می زنم

تا همچنان همان عزیز نازنین برایم بمانی

تا همچنان بیهوده فکر کنم که همیشه دوستم داشته ای

نمی خواهم از تنهایی هایم بدانی

که تنهایی هایم دل سنگ را آب می کند

نمی خواهم از چشمان همیشه منتظرم بدانی

و از قلبی که دیگر نمی داند چرا می زند

نمی خواهم از گریه های شبانه ام بدانی

گریه هایی که برایت آشناست

اینها بهای عشق است و چه بهای سنگینی دارد این عشق

هیچگاه عشقم را باور نکردی

هیچگاه عشقم را که از عمق وجودم می جوشید، نپذیرفتی

آنقدر دوستت داشته ام که دیگر جایی برای دوست داشتن کسی نمانده

تو رفتی تا از من رها شوی

یک روز همه آرزویت رسیدن به من بود و یک روز گفتی که آرزویت

این است که دیگر با من نباشی

به آرزویت رساندمت ، دیدی باز هم چقدر دوستت داشتم که روی آرزوی

خودم پا گذاشتم تا تو به آرزویت برسی

حتی خداحافظی را هم از من دریغ کردی تا همیشه در انتظارت بمانم

و من در دلم گفتم به امید دیدار

اینجا همیشه قلبی برای تو می تپد و  نگاهی نگران توست.

هرچند یقین دارم که فراموش می کنی کسی را که با تمام وجود دوستت دارد

گلم

می دانم که فراموشم می کنی....

 

نيما | موضوع عمومی | پنجشنبه، 22 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 
نظرات 1

******